تبلیغات
منطقه آزاد ماکو - نامه شورانگیز چارلی چاپلین به دخترش؛ جرالدی

نامه شورانگیز چارلی چاپلین به دخترش؛ جرالدی

جمعه 30 فروردین 1392 09:55 ب.ظنویسنده : امیر حسن پور

 
چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست. او در زمانی که در اوج موفقیت بود، با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعداد بازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقاً او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند. چند سال پیش وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیباترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.


«
جرالدین، دخترم، اینجا شب است؛ یک شب نوئل، در قلعه کوچک من همه این سپاهیان بی سلاح خفته اند و نه برادر و خواهرت و حتی مادرت، به زحمت توانستم بی آنکه این پرندگان خفته را بیدار کنم، خودم را به این اطاق کوچک نیمه روشن، به این اطاق پیش از مرگ برسانم.

من از تو بسی دورم، خیلی دور، اما چشمانم کور باد اگر یک لحظه تصویر تو را از چشمخانه من دور کنند. تصویر تو آنجا روی میز هم هست، تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست، اما تو کجایی، آنجا، در پاریس افسونگر بر روی آن صحنه پرشکوه تئاتر شانزه لیزه هنر نمایی می کنی!

این را می دانم و چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدمهایت را می شنوم و در آن ظلمات زمستانی، برق ستارگان چشمانت را می بینم. شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و پر شکوه، نقش آن شاهدخت ایرانی است که اسیر تاتارها شده است. شاهزاده خانم باش و بمان، ستاره باش و بدرخش، اما اگر قهقهه تحسین آمیز تماشاگران، عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند، ترا فرصت هوشیاری داد، در گوشه ای بنشین، نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار. من پدر تو هستم جرالدین! ...

من چارلی هستم! من دلقک پیری بیش نیستم! امروز نوبت توست، من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی! این رقص ها و بیشتر از آن صدای کف زدن های تماشاگران گاه ترا به آسمانها خواهد برد، برو! آنجا هم برو! اما گاهی نیز بر روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن. زندگی آن رقاصان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه می رقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد، من یکی از اینان بودم جرالدین! ...

در آن شب های دور قصه ها با تو گفتم، اما قصه خود را هرگز نگفتم. این داستانی شنیدنی است؛ داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلات لندن آواز می خواند و می رقصید و صدقه جمع می کرد. این داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام، من درد بی خانمانی را کشیده ام و از این ها بیشتر، من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زد اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند، احساس کرده ام. با اینهمه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند، نباید حرفی زد.

با همین نام چهل سال بیشتر مردم روی زمین را خنداندم و بیشتر از آنچه آنان خندیدند، خود گریستم ... گاه به گاه با اتوبوس یا مترو شهر را بگرد، مردم را نگاه کن، زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن، و دست کم روزی یکبار با خود بگو: "من هم یکی از آنان هستم". آره، تو یکی از آنها هستی دخترم نه بیشتر! هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را نیز می شکند.

همیشه وقتی 2 فرانک خرج می کنی، با خود بگو سومین سکه مال من نیست، این باید مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد. اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم، برای آن است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم. من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه به خاطر بندبازانی که از ریسمانی بس نازک راه می روند، نگران بوده ام. اما این حقیقت را با تو بگویم دخترم، مردمان روی زمین استوار بیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند. شاید شبی درخشش گران بهاترین الماس این جهان ترا فریب دهد؛ آن شب، این الماس، ریسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است...

خون من در رگ های توست و امیدوارم حتی آن زمان که خون در رگهای من می خشکد، چارلی را، پدرت را، فراموش نکنی. من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود، تلاش کردم تا آدم باشم. تو نیز تلاش کن که حقیقتاً آدم باشی. رویت را می بوسم


آخرین ویرایش: - -

 
یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 03:36 ق.ظ
Attractive component of content. I just stumbled upon your weblog and in accession capital to claim that I acquire in fact
loved account your weblog posts. Anyway I'll be subscribing to your augment and
even I fulfillment you get entry to consistently rapidly.
جمعه 29 اردیبهشت 1396 04:18 ق.ظ
Right here is the right blog for anybody who would
like to understand this topic. You know a whole lot
its almost hard to argue with you (not that I personally would want to?HaHa).
You certainly put a brand new spin on a subject that's been written about for
many years. Wonderful stuff, just great!
چهارشنبه 30 فروردین 1396 11:18 ق.ظ
Since the admin of this site is working, no question very
soon it will be famous, due to its quality contents.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر